بدون موضوع...
اصلا فکر نمیکردم مسافرتمون به مکه و مدینه اینقد تو ذهن ارشیا بمونه. اون موقع سه سال و 5 ماهش بود. تقریبا 10 ماه از سفرمون گذشته و من واقعا خوشحالم که اشیا با حسرت از اون روزا حرف میزنه.
دیالوگای پسرک با احساسم تو این روزا:
کاشکی هنوز تو حرم پیامبر بودیم برای کبوترا گندم میریختم. (منظورش قبرستان بقیعه )
مامان.... من خیلی دلم برای مدینه تنگ شده...
مامان خیلی خوش گذشت رفتیم حرم... مگه نه؟
مامان یادته اون روز توی مکه من ساکت بودم اجازه دادم تو نماز بخونی؟
مامان .... خب به مامانجون بگو ما رو با خودش ببره خونه خدا...
این دو سه روزم که مدام میگه مامان چرا خونه ما پیش خونه خدا نیست؟ کاشکی خونمونو میبردیم پیش خونه خدا که درو باز میکردیم زودِ زود میرفتیم پیش خونه خدا باز خسته میشدیم زودِ زود میومدیم خونمون.مگه نه؟؟؟؟؟
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بدون موضوع...
